تبليغاتX
دنیای شیشه ای

دنیای شیشه ای

دردهای من نگفتنی است...

 

 

 

درد من نگفتنی است...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 11:37  توسط صبا  | 

بزار بیام کنارتو

بزار بیام کنار تو بزار یه کم رها باشم

از چشمای قشنگ تو نزار زیاد جدا باشم

چشاتو نگزار روی هم نزار که خوابت بگیره

دلت میاد بدون تو تو تنهایی رها باشم؟

عب نداره بخوابی هم چشام نگاهت میکنن

چشای مثل آینه م میخوان برات فدا باشم

نگا نکن که آدما میخوان کنارت نباشم

بخواب فقط بخواب که من با خواب تو صدا باشم

لالا لالا بگم برات آروم آروم برن چشات

یواشکی بیام باهات تو خواب تو رویا باشم

بیا برام بخند بزار گریه هامو واست کنم

بیا تو باش مجنون من منم برات لیلا باشم

میخوان بگن دیوونه ایم بزار باشیم خیالی نیست

دیوونگی قشنگه نه؟! اگه با تو یه جا باشم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 10:6  توسط صبا  | 

فانی احساس

آه!چه بی صدا می روی

بگزار تا در حین رفتنت

تلألؤ امواج صدایت را

در عمق کوه بشنوم

بگزار

تا آخرین قطره های وجودم

با طنین صدایت هنوز

آشنا باشد...

جا پای تو در سرزمین بی کسی

جاپای عشق است

بگزار تا

رد پای عشق را

با ترانه های آخرین نفسم

ترانه باران کنم

بگزار تاترانه ی بی کسی را برایشان

بسرایم

تا شاید...

شاید دانه های بی احساس خاک

از آهنگ ترانه ی من به ترحم درآیند

آن لحظه لحظه ایست که

عشق از رد پای تو فواره می زند

و من در آن لحظه

وجود تو را در آن

احساس خواهم کرد

و احساس این وجود واهی

برای من زیباست

و چه زیباست

احساسی که روح تو در آن گذرا باشد...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 11:4  توسط صبا  | 

تحصیل عشق به تقلید!!!

در این دریای عشقت بس که حیرانم نمی دانم

هوایی ام، زمینی ام،هراسانم، نمی دانم

هوایی ام؟چرا بی بال و در دریا؟

زمینی ام؟ز عشقت بس که گردانم نمی دانم

همیشه می کشم آهی چراکه تونمی دانی

خرابم من زمژگانت؛ز مژگانم؟ نمی   دانم

چرای ِ بی ریایِ کودکانِ بی جوابم من

تُفَت بر آن ریا باشد! کز این جانم نمی دانم

رهایی را؛شده زندان روح این جان

بلای روح خود را من چه درمانم؟نمی دانم

همان بهتر بمیرم من،اگر روزی کسی دیگر

بگیرد جا در این جایت،از این جانم؛نمی دانم

قبولت دارم،اما نه،تو که مقبول عامی ،خوب

رَدَم کردی؛مگر من زین رقیبانم؟نمی دانم

به فرضم که رقیبم من،ولی با ما چرا دیگر؟!

تو می دانی چه گفتم من ز ایمانم نمی دانم

همین قدرَم بس است از من که گویم:ای...

به جز عشق حقیرم هیچ می دانم؟ نمی دانم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 22:9  توسط صبا  | 

دیشب

خنده ی مرغ پخته را دیدم!

بس که مادرم می گفت (با خنده):

"مرغ پخته خنده اش گیرد در دیگ

از شعرهای تو...!!!"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 22:10  توسط صبا  | 

پدر

پدرم پشت دوبار آمدن چلچله ها

پشت دو برف

پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی

پدرم پشت زمان ها مرده است

پدرم وقتی مرد، آسمان آبی بود

مادرم بی خبر از خواب پرید

خواهرم زیبا شد

پدرم وقتی مرد

پاسبان ها همه شاعر بودند

مرد بقال از من پرسید:

چند (من) خربزه می خواهی؟

من از او پرسیدم:

دل خوش سیری چند؟

...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 20:26  توسط صبا  | 

در ياب كه از روح جدا خواهي رفت

در پرده ي اسرار فنا خواهي رفت

مِي نوش نداني از كجا آمده اي

خوش باش نداني به كجا خواهي رفت!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 15:49  توسط صبا  | 

چندان زفراق در زيانم كه مپرس

چندان ز غمت بسوخت جانم كه مپرس

چندان بگريست ديدگانم كه مپرس

گفتي كه:چگونه اي؟چنانم كه مپرس...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 15:44  توسط صبا  | 

بازيچه ي دست يار بودن عشق است

در پنجه ي غم شكار بودن عشق است

در محكمه اي كه يار قاضي باشد

محكوم طناب دار بودن عشق است...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 9:56  توسط صبا  | 

و اما عشق...

عشق...

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم

چند وقتی است که هر شب به تو می اندیشم

به همان زل زدن از فاصله ی دور به هم

یعنی  آن  شیوه ی فهماندن  منظور به  هم

چند وقتی است که عشق آفت جانم شده است

اول  نام  کسی  ورد  زبانم  شده  است

در من انگار کسی در پی افکار من است

یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است...

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 17:0  توسط صبا  |